تبليغاتX
دختری از هیچ جا
HERE I AM , FROM NOWHERE , FINDING NEVERLAND

من: مي خوام بگردم يه دوست پسر خوب پيدا كنم. همه ش تنهام اينجا. حوصله ام سر رفت.

او: ها؟ بي چشم و رو. خوش بگذره. برو با (ج)  دوست شو.

من: نخير. (ج) خوب نيست. يكي باشه كه سرش به تنش بيارزه. تازه شم مگه چيه؟ تنهام خب. همه ي دوستام دوست پسر دارن جز من.

او: ok. Good luck. Take care.

من: ناراحت شدي الان؟

او: نه. اصلا. خوشحال شدم.

من: تابلوه. خب تنهام! من و تو فقط دوستيم. من يه دوست پسر مي خوام كه نزديك باشه. مثلا مثل جوجو و آر شـ .

او: چي تابلوه؟ ناراحت نشدم. هر طور راحتي.

من: تابلو ه از اس ام اسات.

او: من كه حرفي نزدم. حق با تو ه. كسي رو در نظر داري؟

من: نه. ولي اگر بخوام پيدا مي شه. فعلا.

 

و خنده ام مي گيرد از اينكه اطرافيانم چقدر ساده اند!!!

راستي۱: زخم هاي پوستي كجا

           زخم هاي دوستي كجا

راستي ۲: اينها رو نوشتم فقط براي اينكه داشته باشمشان! همين.


اضافه شده:

این را سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸ می نویسم. روز مزخرفی بود٬ که یکجورهایی تبدیل شد به بهترین روز این روزها! حد اقلش این بود که یک سری سوء تفاهمات حل شدند٬ با همه ی اعصاب خوردی ها و غروری که کمی تا قسمتی اش شکسته شد. لا اقل حالا تکلیفمان روشن است. لا اقل با خودمان تکلیفمان روشن است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:18  توسط ubiquitous  | 

 

به تجربه ثابت شده كه پسر ها يك وقت ديگر هم به ياد دوست هاي دخترشان مي افتند:

وقتي كه مريض مي شوند و لوس بازي براي مامان جون و بابا ديگر جواب نمي دهد.

 

راستي: اين روزها خيلي خوشحالم. و در عين حال مسائلي هستند كه هي ضد حال بزنند.

راستي 2: سرم شلوغه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:34  توسط ubiquitous  | 

اين بار كه اَزَم بپرسي چرا دير به دير اَزَت خبر مي گيرم، مي دانم چه بگويم.
مي گويم: "چون من مثل تو زود به زود حَــ.شـــَ..ري نمي شم!!"
مي دانم كه بعد از اين حرفم خفه مي شوي تا مدتها!! ولي اگر نگويم خودم خفه مي شوم!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:15  توسط ubiquitous  | 

1.       5 شنبه و جمعه و كمي از شنبه را با يك دعواي نسبتا حسابي با رو اعصاب گذرونديم كه خب نهايتاً به نتيجه رسيد. قرار بود شنبه همديگه رو ببينيم كه نشد. البته منم خيلي خوشحالم كه نشد. مـ.يــ.نـــ.ا خواب ديده من و رو اعصاب عقد كرديم!! مي گه تو خواب همه مونده بودن كه شما دو تا چه جوري عقد كردين؟ چرا انقدر زود!! خوابش رو واسه رو اعصاب تعريف كردم، مي گم البته خواب زن چپه! مي گه: يعني تو منو عقد مي كني ديگه! تازه اين خواب كه چپ نمي شه، راست مي شه!! (خودم مي دونم عجب آدم بي شعوريه! شما ديگه يادآوري نكنيد!) خوابش رو واسه مامان تعريف كردم ، مي گه: غلط كرده (رو اعصاب رو مي گفت) بهش بگو اگر قراره از اين خوابا ببينه اصلا نخوابه (اين قسمتش رو با مــ.يـ.نـــ.ا بود)

2.       انقدر اين روزا كار ترجمه دارم كه حالم داره به هم مي خوره. ترجمه خوبه به شرطي كه يا بابتش پول بگيري، يا تفريحي باشه. يه قسمتي از ترجمه هام رو بابتش پول مي گيرم. ولي ترجمه هايي كه براي كلاس مي خوايم اجباريه. حوصله م نمي اد انجام بدم. تازه كار وقت گيريه. باعث مي شه خيلي از كار هاي ديگه م بمونه روي زمين.

3.       يه دو هفته اي هست كه مرفه بي درد شديم، با خانواده مي ريم پيك نيك! يكي دو هفته پيش رفتيم الموت. هفته ي پيش هم كه چهارشنبه تعطيل بود رفتيم طالقان. جاي خيلي قشنگيه. خوش گذشت خيلي زياد.

4.       امروز امتحان زبان شناسي داشتيم. ديشب داشتم اسناد ترجمه مي كردم، نرسيدم بخونم. البته دليل اصليش اين بود كه گشا.دي بر من فائق اومده بود. وگرنه كه مي رسيدم بخونم. And so كلاس را پيچاندم رفتم به دانلود تعدادي آهنگ پرداختم اوووف! اين 4shared بيچاره سرويس شد از دست من.

5.       كلي فيلم و كتاب نديده و نخونده دارم. يا وقت ندارم يا حوصله. دومي بيشتر ه البته. وقتايي كه درس نمي خونم دوست دارم علاف بچرخم. بعد چون زياد درس مي خونم ديگه وقتي واسه علافي نيست كه!

6.       عطر و مام و پنكيك و كرم ضد آفتاب اَم تموم شد. يهو همه ش باهم!! محض خالي نبودن عريضه سيم هندزفري م هم قطع شده كه همين يه ماهي ام كه وضع مالي م نسبتا خوب بود يه دفعه جيبم خالي شه.

7.       اگر كار جديد ترجمه نگيرم، كه احتمالا مي گيرم، سعي مي كنم اين داستاني كه ترجمه كردم رو ويرايش كنم و بذارم روی bedtime stories. بلاگ قبلی رو به خاطر یه سوتی مسخره حذف کردم! (سوتی م این بود که پسورد ای میلم رو دادم به حـ.ا.مــ.د که یه چیزی رو چک کنه. یادم نبود که میل های خصوصی هم توش دارم. فکر می کردم فقط کارهای ترجمه هست. البته می دونم که بقیه رو نخونده. ولی این یکی خیلی تابلو بود. امیدوارم که یه وقت اینجا رو پیدا نکنن!!!)

8.       چرا همه ي زندگي پسر ها تو سـ.كــ.ســ. خلاصه مي شه؟ بعد چرا شعورشون نمي رسه كه بين دوست و دوست دختر و زن آدم خيلي فرق هست؟

9.       اين فيلم "مسافران" خيليـــــــــــــــــــــي باحاله!!! "شمس العماره" هم ديشب خيلي سوژه بود. "دريا بيا بچه دار شيم! تو يه بله بگو!" خدايا!!! خيلي باحال بود.

10.   همه ي سايت هايي رو كه داستان گويا داشت فيل....تر كردن! چرا آخه؟ تو سايت ديباچه نمي شه داستان گويا دانلود كرد. متن همون داستان هست ها! ولي فايل صوتي ش فيل....تره. فيل...تر شكن ها هم فيل....ترن آخه!! از openculture هم نمي شه كتاب صوتي دانلود كرد. نياز شديدي به اين كتابها دارم، چون شبها قبل از خواب گوش مي دم. سايت باز(!) سراغ نداريد؟

11.   فعلا. تا بعـــد.

راستی: روز دختر بود امروز! روزم مبارک!!

به  این پست خانوم حوا حتما یه سری بزنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:17  توسط ubiquitous  | 

1.       خوب است. اين روزها تماس هايم بي پاسخ نمي ماند. هميشه آن طرف خط كسي هست كه بگويد "مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد."

2.       دانشگاه بد نيست. تا جايي كه بتونم حــ.ا.مــ.د و مــ.يـ.نــ.ا رو مي پيچونم و مي رم سايت، آهنگ و كتاب و اين چيز ها دانلود مي كنم.

3.       سايت دانشكده مون رو واسش يوزِر و پَس گذاشتن. ديگه جاهايي كه نياز به پسورد و اسم و اين حرفها داشته باشه مثل ايميل هام نمي رم. ولي سايت مركزي هنوز آزاده.

4.       استادامون خيلي بي سوادن. به جز 3 تاشون. كلا هم 5 تا استاد داريم. كلاسهاي شعر لذت بخش ترين كلاسهان.

5.       ترجمه متون اسلامي داريم. قرآن ترجمه مي كنيم تووووپ. البته خودمون كه ترجمه نمي كنيم. ترجمه ي ديگران رو نقد مي كنيم :دي

6.       امروز زبانشناسي داشتيم. از اون درس هاست كه اگر دوست نداشته باشي حالت سر كلاس به هم مي خوره. خوشبختانه من دوست دارم. ولي استادش بي سواده. تا ترم قبل زبان عمومي درس مي داده و استاد دان.ش.گاه آ.زاد هم هست. هيچي بارِش نيست. كلاسش هم از 1.30 تا 3 ظهر هست. (آيكون يه مشت آدم كه دارن خميازه مي كشن)

7.       ترجمه اسناد و مدارك داريم. مزخرفه. ترجمه پيشرفته داريم. مزخرفه. ترجمه نوار و فيلم داريم. مزخرفه. همش هم با يه استاد. كه اونم مزخرفه!!!

8.       هفته اي يه essay تحويل استاد مقاله نويسي مي ديم. با موضوع آزاد. آخر ترم هم بايد يه paper تحويلش بديم راجع به ترجمه يا زبانشناسي. من مي خوام راجع به divine source بنويسم. اين هفته هم راجع به تناسخ و زندگي هاي گذشته نوشتم اووووووووف! از آقاي محترمي هم كه به شدت كمكمان كرد همين جا كمال تشكر را داريم.

9.       واسه مقاله ي اين هفته يه موضوع خوب كه بشه راجع بهش مطلب موثق پيدا كرد پيشنهاد بدين پلييييز. قربونتون برم. اين رو هم بگم كه عاااشق اين استادمونم. هنوز تو كثافتكاري ها و بدجنسي هاي استادها وارد نشده. دوست داشتنيه. (توهين به استادهاي عزيز نكردم. ولي خودتون مي دونين كه يه عده چه جوري هستن. من منظورم همون يه عده ي معلوم الحال بود.)

10.   استاد درس عموميون (فكر كنم تاريخ اسلام باشه) از اون آخ... هاي حيز هست فجيــــــــع! از اينها كه نمره ي آخر ترمت نسبت مستقيم داره با عمق ل..ا..سي كه باهاش زدي!!! (يادم اومد الان. همون تاريخ اسلام بود)

11.   با رو اعصاب رفتيم دانشگاه خيلي خوش گذشت. يه تعداد بحث منطقي هم داريم كه قراره دفعه ي ديگه كه مي آد صحبت كنيم. حالا اين دفعه ي بعدش معلوم نيست كـِـي باشه!!)

12.   فعلا چيز ديگه اي يادم نمياد.

راستي: درس مي خونم زياااااد !!!! جوگير شدم.

راستي 2: احساس من نسبت به رابطه ي حــ.ا.مــ.د و مــ.يـ.نــ.ا رو هيچي بهتر از اون آيكون سبز ه تو ياهو نشون نمي ده!!! (اميدوار مي باشيم كه يك موقع احيانا اينجا رو نخونن!)

راستي 3: ويندوزم سرويس پك 3 هست. وقتي يه صفحه ي اينترنت رو سِيو مي كنم ديگه باز نمي شه. چرا؟؟ (آيكون يه آدم خنگ از زماني كه كامپيوتر ها ذغالي بودن)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:38  توسط ubiquitous  | 

اضافه شده: 

دلگیرم از این شهر سرد... این کوچه های بی عبور ..........

413

راستي: اينم عكس گيلگي همون ماهيم كه مرده بود :(

اينا مال قبلنه. مال پنج شنبه كه نوشته بودم.

۱. این روزا دانشگاه فقط کمی خوش می گذره. دلیلش هم وجود حـ.ا.مــ.د هست. وقتي هست احساس خود مزاحم بيني بهم دست مي ده!!

۲. سرم شلوغه. خیلی زیاد.

۳. دارم می رم رو اعصاب رو ببینم ولی اصلا دلم نمی خواد. وقتی یه مدت یه نفر رو نمی بینم دیگه ذوق ندارم وقتی می خوام ببینمش.

۴. به جوجو جونم هم سر بزنید. دوستِ جونم تنهاست و تازه وارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:26  توسط ubiquitous  | 

"دوست ها" و "دوستي ها" را بايد در فاصله ها شناخت.

"دوست هايت" را بايد وقتي بشناسي كه دور و برشان دليل زياد هست براي "فراموش كردن" تو.

"عمق دوستي ات" را شايد اختلاف دقايق مكالمه هاي تلفني ات تعيين كند؛ قبل و بعد از "دور شدن".

"صداقت" دوست ات وقتي مي گويد كسي جاي خالي ات را برايش پر نمي كند، شايد رابطه ي مستقيمي داشته باشد با تعداد اس ام اس هايش وقتي كه از تو "دور" است.

يادآوري خنده ي دوست ات به "از دل برود هر آنكه از ديده برفت"  مي تواند بهانه ي خوبي باشد براي اشك ريختن هاي گاه و بيگاه.

هميشه اين احتمال را در نظر بگير كه شايد دلتنگي "او" براي تو با فاصله اش از تو رابطه ي معكوس داشته باشد.

به اين هم فكر كن كه شايد آن كسي كه گفته "به قلب ما نزديكتر است، آنكه از چشم ما دور است" زيادي حالش خوش نبوده.

خلاصه اينكه، مي دانم دلش تنگ نمي شود. برایم مهم نیست.

 

راستي: پشت اين پنجره باران قشنگي بود گلم!

راستي 2: دانشگاه خوب است. اگر بگذارند، خيلي هم خوش مي گذرد.  
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:57  توسط ubiquitous  | 

"جوجو" خيلي لـِـهِ . اين حرفي بود كه امروز خودش گفت. "جوجو" خيلي ناراحته. "آ ر ش" اصلا دركش نمي كنه. هـِـي مي ره شمال و خوش مي گذرونه و اصلا يادش مي ره كه "جوجو" هست و هي نوكش رو مي سوزونه. "جوجو" دانشگاه قبول شد، ولي دانشگاهشون دوره. تازه اين ترم فقط 16 واحد بِهِش دادن. تازه شم سرِ كارش آقاي "الف" بهش كم حقوق مي ده.

حالا فكر نكنين اين دختره چقدر مرفه بي درده كه شمال رفتن دوست.پسرش چقدر براش مساله ي بزرگيه ها. نه خير اصلا هم اين جوري نيست. اتفاقا چون مرفه بي درد نيست اين قضيه بيشتر اذيتش مي كنه. آدم از دوستاش بيشتر توقع داره در مواقع سختي. ضمنا وقتي مي بينه يه دوستي با يه مسافرت ساده آدم رو فراموش مي كنه بيشتر عذاب مي كشه.

ولي.. "جوجو" جونم، غصه نخوريا! خيلي هم خوشحال باش. خيلي ها هستند كه آرزوي داشتن زندگي تو رو دارن. خدات رو شكر كن كه مامانت رو داري و مامانت تو رو داره. شما هر كسي رو نداشته باشين "همديگر" رو دارين. خوشحال باش از اينكه با مشكلاتي كه داري، مجبور نيستي تمام وقت توي خونه باشي و  مشكلاتت بيشتر جلوي روت رژه برن. خوشحال باش كه به اين "آ ر ش" تون وابسته نيستي. خوشحال باش كه سرِ كار مي ري. خوشحال باش كه دانشگاه قبول شدي، حتي اگر راهش دور باشه. مهم نيست كه حقوقت كمه، مهم اينه كه "مستقلي". مهم نيست كه مسير دانشگاهت دوره، مهم اينه كه روي اونايي كه فكر مي كردن نمي توني رو كم كردي. خوشحال باش از اينكه با اينهمه مشكلي كه داري، هنوز همون جوجوي پاك و معصومي هستي كه 10 سال پيش بودي. خوشحال باش كه خونه پُرِ آرزوهاي خلافِت سيگار كشيدنه و نه خيلي چيزهاي ديگه که خودت می دونی!!

 يادته؟ اولين باري كه همديگه رو ديديم 11 سالمون بود! با اون چتري هات كه من اونقدر از ديدنشون حرص مي خوردم و حصوديم مي شد. مي گفتم "كي با اين دختره ي تخس و وسواسي دوست مي شه؟" ولي بعد شدي تنها رفيقم!! شايد بخندي، حاضرم جونم رو واست بدم. تو رو مثل مامان و داداشم دوست دارم.

"جوجو" جونم، به جون خودم كلي دعا كردم كه تو حتما قبول شي. بعدش هم گفتم "همين نزديكيا! يـِـهو نره شهر.ستان هااا!" و بيشتر از همه ذوق كردم از اينكه قرار نيست از پيشم بري. تو بهترين دوستم بودي و هستي وخواهي بود. هميشه كلي از خودم عصباني مي شم كه چرا قـَـدرِت رو نمي دونستم.

قوررربونت برم. غصه نخوري هااااا. هر كي نباشه، يادت باشه كه من هستم.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:14  توسط ubiquitous  | 

من نمي دونم چرا اين سازمان محترم سنـ.جش يك سيلابـِـس مشخص براي رشته هاي يكسان تعيين نمي كنه!‌ از اون مهمتر اين دانشگاه قشنگ ماست كه ديگه شورش رو به معناي واقعي در آورده! Shit !!
ما 8 واحد "گفت و شنود" پاس مي كنيم، با interchange2  و passenger !! ترم بعدش ترجمه شفاهي داريم برايمان مناظره ي اوباما و مك كين مي گذارند كه گوش و ترجمه كنيم (حذف به قرينه رو حال كن فقط !) مهمترين و در عين حال ساده ترين امكاناتي كه بچه هاي زبان نياز دارن يك lab ِ مجهز به  هدفون و اين صحبتهاست. ما از ضبط يك كاسته استفاده مي كنيم در كلاسهايي كه دو طبقه پايينترشان بلدوزر كار مي كند!‌ (در اينجا خدا پدر مخترع شيشه دو جداره را بيامرزد) از اين نظر آخرش هم هيچي بهمان نمي رسد از اين درس!


ما 12 واحد "ريدينگ" پاس مي كنيم در 4 ترم. آخرش هم كتابهاي simplifed مي خوانيم و كلي هم ذوق مي كنيم كه مثلا "بلنديهاي بادگيرِ" خواهر "برونته" را خوانده ايم. "آنها" همين 12 واحد را در 3 ترم پاس مي كنند، آخر ترم 4 "طرف" كتاب "اما" يِ خواهر  " آستين" را مي خواند بدون يك كلمه اشكال. و به قول "دكتر يا.سر" انگليسي برايش حل مي شود.


ما 6 واحد "رايتينگ" مي گذرانيم، 4 واحد اولش كه توي 2 ترم ارائه مي شود ولي نهايتا فرق چنداني ندارند. 2 واحد بعدي را به حول قوه ي الهي قرار است اين ترم بگذرانيم تا ببينيم چه مي شود! دو ترم قبلي به اين نتيجه رسيديم كه دكتر "الف كوچك" استاد بيسيار بيسيار خوبي است و مفيد واقع شده برايمان. ولي شانس آورديم كه استادمان كَسِ ديگري نبود. "ديگران ِ هم رشته ي ما" به جاي آن 6 واحد، 4 واحد مي گذرانند. به جايش هم 6 واحد فرانسه دارند كه نوش جانشان باد.


ما يك استاد داريم (بهتر است بگويم يك فسيل! داريم) كه از آكـ.سفــ.ورد دكترا گرفته. به ما مي گويد معادل "دست علي به همرات"‌ (منظور حضرت علي است) مي شود “hands of Ali with you!” و در خارج هم كلي كاربرد دارد، كي مي گويد كه آنها از اين جمله استفاده نمي كنند؟ (راست مي گويد. من خودم ديدم كه وقتي داشت "كـُردانايز" َش را از آكـ.سفـ.ورد مي گرفت رئيس دانشگاه با همين جمله بدرقه اش كرد) ما با ايشان ترجمه مقدماتي پاس كرديم. هيچ فرقي هم با ترجمه ي متون ساده كه ترم بعد ارائه شد نداشت. تنها فرقش اين بود كه اولي دوشنبه صبح ها  بود، دومي دوشنبه ها بعد از ناهار (هر دو تاش را هم من چـُرت مي زدم!! )


ما مي رويم ترم 5! كلي خوشحاليم كه بر اساس سيلابـِـس اوليه 16 واحد تخصصي ارائه مي دهند اين ترم. كلي ذوق مي كنيم و نعره ها مي كشيم و جامه ها مي دريم. مي رويم براي انتخاب واحد، "دكتر يا.سر" رفته و استاد ندارند و يك دو واحدي پَر! يك درس ديگر  هم اشتباهي ارائه شده و ما (كل ورودي ما) پيش نياز نگذرانده است. جانشينش هم احتمالا درسي نخواهند گذاشت. ما مي مانيم و 12 واحد درس تخصصي. كه 6 تايش با يك استاد است. 4 تايش با يك استاد. دو واحدش هم كه استادش را نمي شناسيم.


شخصا مي روم از 8 واحد عمومي كه پاس نكرده ام اين برنامه را پر كنم. تربيت بدني كه اصلا حرفش را نزنيد. مي ماند 4 واحد معارف كه دو واحدش ارائه نشده و ما يك دو واحدي بر مي داريم. و تنظيم خانواده كه استادش يك خانومي است كه با چشم بند مي رود حمام مبادا به گناه بيافتد، هي هم با عذر خواهي درس توضيح مي دهد. خلاصه كه با كلي بدبختي 16 واحد مي گيريم (يكي از دو واحدي هاي بالا بعد از سه ماه درست شده)


مدير گروه نسبتا محترم ما يك استاد حيز (؟) مي فرستد سر كلاسمان براي كاربرد اصطلاحات. اين استاد محترم فيلم تعيين مي كنند براي اين درس (قبلا توضيح داده ام.) تمام فيلم ها هم كه كلي "بيــــب" دارند. ايشان مي آيند مي گويند: فيلم فلان؛ دقيقه ي فلان كه آقاهه و خانومه مي رن توي اتاق به هر حال از نظر اخلاقي مشكل داره،‌ شما كه خَب ديدين فيلم رو. كارشون كه تموم ميشه خانومه به آقاهه مي گه : this was a royal treatment (از فيلم american beauty بود اين تيكه. اگر جمله رو درست يادم باشه) البته اصطلاح قشنگي به كار مي بره. ولي چون مورد اخلاقي توي صحنه ش داره نمياد توي امتحان!!‌ ( هر كس قيافه ما رو تو اون لحظه بهتر تشريح كنه يه جايزه داره)


نكته ي مهم ديگر اينكه : همه ي استاد هاي خوب بيشتر از يك ترم در دانشگاه ما نمي مانند (اين احتمالا بر اساس قانون مورفي است.)
حالا كاري به يكسري ديگر از بقيه ي مشكلات نداريم هااا. اينها فقط كمي تا قسمتي اين روزها شده بود سوهان روحمان، گفتيم بنويسيم بلكه هم خلاص شديم! والله!


*دانشگاه ما را سال 1298 ساخته اند گويي. البته از اولش دانشگاه نبوده. ولي خب قبل از دانشگاه تهران ساخته شده خير سر امواتش! اوضاعمان خيلي قاراشميش است ها! از هر نظر.


پ.ن. : من تقريبا به همه سر مي زنم. ولي وقت كامنت گذاشتن ندارم. شرمنده اخلاقتون. بوس!!!


راستي! اين هم آن يكي وبلاگم. طفلك هنوز اسم ندارد! كسي پيشنهادي نداره؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:53  توسط ubiquitous  | 

دلم تنگ شده اين روزها  براي دانشكده مان! براي تمام لحظات خوب و بدي كه داشتيم. احساس غريبگي مي كنم با اطرافم. دلم مي خواهد زودتر اين تابستان لعنتي تمام شود.

مهم نيست روزهاي اولي كه تنها مي رفتم و برمي گشتم ، احساس تنهايي بدجور آزارم مي داد توي آن محيط شلوغي كه سگ صاحبش را نمي شناخت. مهم اين است كه بعدش با مـ.يـ.نـ.ا دوست شدم و او شد رفيق تنهايي هام در دانشگاه و شايد خيلي جاهاي ديگر. انصافا دوست خوبي است. قبل از او هم يكسري "صدا" تنهايي ام را پر مي كردند بالاخره در رفت و آمد. ولي از حق كه نگذريم مـ.يـ.نـ.ا رفيق خوبي شده برايم.

دانشكده، بعد از اتاق خوابم،  برايم امن ترين جاي دنيا بود و هست. آرامش عجيبي داشتم و دارم وقتي راهروهايش را با تمام شلوغي هاش بالا و پايين مي روم. خدا كند امسال كه احتمالا ورودي اصلي اش درست مي شود در پشتي را مسدود نكنند، عاشق اين در هستم عجيـــب! به هر حال اولين بار از همين در وارد دنياي جديدم شدم!

دلم تنگ شده براي كلاسهاي تكراري اي كه عاشقشان بودم. كلاسهاي دم غروب، خورشيد كه پشت آن چنارهاي بلند روبروي دانشكده قايم مي شد و فرياد كلاغها، هوش از سرم مي برد. ديگر مهم نبود كلاس كدام استاد است و كنار دستي ام* چه جوري خودش را به آب و آتش مي زند كه حواسم به استاد باشد و بعد يك نگاه عاقل اندر سفيه و تند تند جزوه نوشتنش كه بدجوري تناقض داشت با آن حال رويايي من.  توي زندگي دايورت كردن هرچيز كه برايم سخت باشد، اصولا حواله دادن نگاه هاي غضبناك استاد محترم به جاهاي داشته و نداشته از مهارتهاي بلا منازع من است.  

خواب ماندن هاي اول صبح و ناسزاهاي تمام نشدني به آلارم لعنتي موبايل كه هر 9 دقيقه مي كوبيد توي سرم. هر كاري كه مي ماند امكان نداشت آرايشم را بي خيال شوم. مهم نبود قشنگ تر مي شوم يا زشت تر، مهم اين بود كه بايد آرايش مي كردم كه آن يادگاري هاي زمان كنكور از روي صورتم محو شوند( مي دانيد كه ؟ جوش ها را مي گويم!! )

 ليوان شير عسل كه هميشه يا روي جاكفشي جا مي ماند، يا اثرش را پشت لبم وقتي مي ديدم كه در پايين ساختمان را مي بستم، و خوشحال از اينكه اين درِ حال به هم زن لا اقل اين يك خوبي را دارد كه شيشه هايش رفلكسند. بعد از همه اينها تا خود دانشگاه "اِوِنسِنس" و "آوريل" و "بك استريت" بودند كه هي هوار مي كشيدند توي سرم در آن هواي مَلَس اول صبح با باد سرد پنجره ي اتوبوس هايي كه وقتي بهشان مي رسيدم انگار دنيا را بهم داده بودند! جلوي در دانشگاه و يكي كردن خواهر و مادر مسئولين مربوط و نامربوط  كه اين كارگران زحمت كش (بخوانيد ك—كش!!) را از جلوي در اين محيط نسبتا فرهنگي نمي فرستند آنجا كه عرب ني انداخت! و بعد مستفيض كردن خانواده محترم تاكسي هاي داخل دانشگاه كه هِي اين دانشكده ي عزيز ما را دور مي زنند! و غصه ي اين كه كسي نيست كه اين بلوار دوست داشتني را دست به دستش كه نه، ولي دل به دلش بدهم و بروم تا بالا!

ادامه ي خواب صبح سر كلاس اولي، شليك خنده هاي گاه و بيگاه خودم و مـ.يـ.نـ.ا توي كلاسهاي ساعت 10،  چرت بعد از ناهار سر كلاسهاي ادبيات،‌ رويا بافي سر كلاسهاي آخري!! و آخر ترم كه دو تا شاخ به چه بلندي روي سرم سبز مي شد كه جزوه هايم حتي قربان صدقه رفتن هاي استاد را هم از قلم نينداخته اند! و من اصلا يادم نيست اينها را كِي نوشته ام!

بوي چمن هاي تازه زده شده "پارك بالا" رسما مستم مي كرد، و وسوسه ي دراز كشيدن رويشان كه هر بار سركوب مي شد ولي رسماعزمم را جزم كرده ام كه اين ترم حتي يك بار هم كه شده رويشان ولو شوم و آن آسمان بكر بالاي سرم را سوراخ كنم با نگاه. بهشت پاييزي "پارك بالا"، با آنهمه خش خش ديوانه كننده برگهاش. نيمكت هاي زير بيد هاي مجنون، خنده هاي مستانه مان و پيچاندن كلاسها براي چهارنفره گذراندن هواهاي دونفره! غروبهاي پاييز، آخر هاي كلاس كه بزرگترين آرزويم اين بود كه "ببار بارون!"

دلم حتي براي غذاهاي تكراري هر روزمان هم پر مي كشد.  نصف ساندويچ ژامبون مرغ آيدا كه همه ش مزه ي سس مايونز مي داد با يك شيشه ايستك. نهايت تنوعش اين بود كه ايستكش گاهي مي رفت مرخصي و جانشينش مي شد دلستر! مهم نيست همين ها معده ام را به فـ.ا.ك فنا داد،‌ مهم نيست كه ديگر مزه ي مزخرف سس مايونز زير دندانم نمي رود، مهم اين است كه تمامشان كارشان را كرده اند. آنچه كه بايد يادم بماند، مانده. طعم ته چين مرغي كه مـ.يـ.نـ.ا آورده بود، با دعوايي كه بعدش راه افتاد بينمان محض يك نامه ي حرامزاده ی درس ساعت بعد كه قرار بود بنويسيم براي مثلا صاحبخانه مان كه بگوييم اين سگدوني كه به ما اجاره داده به درد عمه هاي كـ.-- كش اش مي خورد، هيچ وقت فراموشم نمي شود.

از همه ش كه بگذريم، با پارك هاي دانشگاه آنقدر خاطره دارم كه اگر يك صبح تا شب بخواهم بهشان فكر كنم، كم نمي آيند لا مصب ها. انقدر هم سمج اند كه نمي شود بهشان فكر نكرد! اولين بوسه ، مسخ شدن "او" و مسخره بازي  "من". اولين باري كه با "او" توي "پارك پايين" قدم زدم و پرت و پلاهايي كه مي گفت و مي گفتم و قهقهه مي زديم؛  نشسته بوديم روبروي "جاده ي ممنوعه" پشت پارك، رو پله ها، و من كه مي گفتم "ميان الان لباس سفيد تنمون مي كنن مي برنمون! هيچ ك.—خُلي با دختر نمياد بشينه اينجا!" و چشمهاي "او" كه شده بود 8 تا از اين طرز حرف زدن دختري كه فكر مي كرد خيلي آبكشيده و مودب است ارواح عمه هاش! خنده هاي بي خودمان به حرف هاي مسئول بوفه ي پارك و نقشه هاي "او" براي گرفتن فندك ازش. تجزيه و تحليل و پيش بيني موقعيت احتمالي پيرمرد باغبان كه من هنوز هم مانده ام اين بشر چقدر جان دارد كه همه ش دارد پارك به اين بزرگي را زير و رو مي كند!

  و سه شنبه ای که تمام اینها تمام شد.. شاید برای همیشه!!

اين "مهر" فرق دارد انگار. يك حسي بهم مي گويد مثل قبلي ها نيست. ولي خاطرات كه هستند. من هم كلا man of memo مي باشم و در عوالم خودم سِير مي كنم. پس ديگر فرقي نمي كند. نشسته ام روزشماري مي كنم براي رسيدن اولين روزي كه دوباره رسما پايم را بگذارم توي ساختمان دانشكده. اما اين بار نه از "پشت" بلكه از "جلو" شايد هم از همان پشت!!!

 

*اين كنار دستي با آن "كنار دستي" كه باهاش سيگار مي كشيدم فرق دارد از اين جا كه من هستم تااااا آسمان سمرقند و بخارا!!

پ.ن : الان که خودم متن را خواندم دیدم چقدر "رسما" نوشته ام آن وسط مسط ها!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط ubiquitous  |