تبليغاتX
دختری از هیچ جا
HERE I AM , FROM NOWHERE , FINDING NEVERLAND
خب روزانه نويسي رو از دو هفته پيش شروع مي كنيم كه ننوشته بوديم:


دو هفته پيش رو اعصاب مريض شده بود و موند ده خودمون و هي هر روز "تلپ" مي شد دانشگاه ما و آخرش هم منو سرما داد!! ولي خداييش اون دو روزي كه اومد دانشگاه بهترين روزهاي اين ترم بودن. از ظهر (بچه ام قبل از 10.30 چسبيده به تخت) تا  عصري صفا سيتي بود دانشگاه اوووووف! منم كه هيچي غيبت نداشتم با خيال راحت و بدون وجدان و اين حرفها كلا كلاس ها رو حواله دادم و هفته ي بعد هم به يكي از استادا گفتم آنفلوانزا گرفته بودم!! كلاس زبانشناسي از همه ش باحالتر بود! من و مـ.يــ.نــ.ا دو تايي رفتيم كلاس. 1.35 رفتيم، حاضري زديم، 2 اومديم بيرون! (كلا از اول ترم 3 جلسه رفتم سر اين كلاس. كه يكيش همين جلسه بود) وسايلمون هم دست رو اعصاب و حــ.ا.مــ.د بود كه نيومدن سر كلاس. خلاصه كه خيليـــي فضايي فاز داد اون هفته. بعد از 1 ماه و 2 روز هم كادو تولد رو اعصاب رو دادم. يه خودكار خريدم واسش با يه پازل! همين رو هم به اصرار جوجو خريدم. وگرنه اگر به خودم بود كه عمـــرا!!!!


هفته ي قبل هم رو اعصاب وسط اس ام اس هاي پست قبل اس ام اس زد كه : "فردا آماده باش تو يوني يه دعواي حسابي بات بكنم". و منم تعجب كه اين تازه پريروز رفت! مگه نرفت؟ اگه رفت پس الان كجاست؟ قضيه چيه؟ بعدا كاشف به عمل اومد كه دو تا از هم اتاقي هاش مريض شدن و اين آقاي جون عزيز هم اومده كه يه وقت سرما نخوره! مي گفت يكي از هم اتاقي هاش برگشته شهرشون. ولي يكي ديگه شون از اين تــ.رك هاي رنده نشده هست كه نه دكتر مي ره، نه مي ره خونشون! خلاصه كه سه شنبه ظهر اومد و اخم ها تو هم و عصبانــــــــــــي! مرگ! قيافه خنده دار! هيچ كس هم به جز من نمي دونست چرا! منم البته نمي دونستم چرا. خب تو اس ام اساش خيلي "اوپن مايند" برخورد كرد با قضيه. خلاصه مــ.يــ.نــ.ا اينا پيچوندنمون ايندفعه و من موندم و يه برج زهر مار! كه حرف زديم و هي خنده عصبي ول داديم و دهني ازمون سرويس شد كه بيا و ببين! ولي خب نهايتا آشتي كرديم! نمي دونم چرا از اون روز مهربون شده!!!! خيلي هم تاكيد داشت روي اين مسئله كه "من تو رو بيشتر از حتي يه gf دوست دارم. ولي تو منو مثل يه دوست معمولي هم دوست نداري!" (جوجو درك مي كنه چي مي گم)


پنجشنبه وقت "اديومتري" داشتم كه رو اعصاب خيلي غير منتظره چتر شد و باهام اومد و كلي هرهر و آخرش هم معلوم شد كه حداقل 120 سال ديگه زنده مي مونم با اين گوشام. به خاطر سرگيجه رفته بودم اديومتري. از ساعت 10:30 تا 12 معطل شديم به خاطر يه كار 15 دقيقه اي!!! جوابش روالبته امروز قرار بود بگيرم كه رفتم و مسئولش نبود. موند واسه فردا.


دو هفته پيش همه مون مريض بوديم، به خاطر همين كار ترجمه كم انجام داديم. بعد چون بايد تا آخر اين هفته كار رو تموم مي كرديم قرار شد اين پنجشنبه  كه گذشت بيشتر كار بگيريم كه تموم شه! تقريبا 5000 تا كلمه ترجمه كردم از يه متن تخـ.مي و مزخرف كه الان 5-6 هفته ست كه داريم ترجمه ش مي كنيم. رسما ديگه اشكم در اومده بود! يك كلمه تايپ مي كردم يه "خوار مادر" از صاحاب متن به فنا مي فرستادم. تا شنبه ظهر بكوب نشستم پاي ترجمه و بعد يهو دلم رو اعصاب خواست!! اس ام اس زدم گفتم اگه وقت داره بياد دانشگاه. ساعت 11.50 قرار گذاشتيم واسه 12:45! خلاصه كه رفتيم و تا 2 اينطورا دانشگاه بوديم و اونم واسه 4 بليط داشت كه بره. يه كتاب از يكي از بچه هايي كه واسه ارشد مي خونه گرفتيم و برگشتيم.


يكشنبه، كه ديروز باشه، در كل معمولي بود. از صبح كه رو اعصاب بيدار شده بود و دلش كاراي بي شرمانه مي خواست و "چسبيده بود به تخت"! از اون طرف هي اس ام اس مي داد! منم هي حرص مي خوردم و اس ام اس هام بهش نمي رسيد. خلاصه كه طبق معمول صدقاتي(!) كلي باهاش دعوا كردم تا آخرش به اين نتيجه رسيد كه "دمت گرم كه انقدر مقاومي!" و بعد هم افتاد به "غلط كردم" و "ببخشيد" و "دوست دارم" و از اين كـ... شعرا! و "كـ... قول" داد كه از اين به بعد ديگه از اين اس ام اس ها نده!! (حالا از ديروز تا حالا كه خبري نيست، تا ببينيم چه پيش آيد)


امروز، دوشنبه مـ.يــ.نــ.ا نيومد و منم تا ظهر تنها بودم. وقتي هست يه جور خوش مي گذره، وقتي نيست يه جور ديگه. امروز كلا خيلي خوب بود. واسه تنوع تنهايي خوبه!


راستي1: رسما به اين نتيجه رسيدم كه مترجمي مزخرفترين و بي فايده ترين رشته اي هست كه مي شه خوند!! نگار با كمال ميل حاضرم جامو باهات عوض كنم.


راستي2: جوجو يه اتفاق خيلي خوب واسش افتاده كه منم خيلي خوشحال شدم. تبريـــــــــــــــــــك!


راستي3: دارم مي زنم تو كار "هملت" و "مكبث" و اينا! فيلماشون رو گرفتم كه رو اعصاب ازم پيچوند. حالا فعلا بايد خود نمايشنامه رو بخونم.

White Lion - When The Children Cry

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:52  توسط ubiquitous  | 

من: مي خوام بگردم يه دوست پسر خوب پيدا كنم. همه ش تنهام اينجا. حوصله ام سر رفت.

او: ها؟ بي چشم و رو. خوش بگذره. برو با (ج)  دوست شو.

من: نخير. (ج) خوب نيست. يكي باشه كه سرش به تنش بيارزه. تازه شم مگه چيه؟ تنهام خب. همه ي دوستام دوست پسر دارن جز من.

او: ok. Good luck. Take care.

من: ناراحت شدي الان؟

او: نه. اصلا. خوشحال شدم.

من: تابلوه. خب تنهام! من و تو فقط دوستيم. من يه دوست پسر مي خوام كه نزديك باشه. مثلا مثل جوجو و آر شـ .

او: چي تابلوه؟ ناراحت نشدم. هر طور راحتي.

من: تابلو ه از اس ام اسات.

او: من كه حرفي نزدم. حق با تو ه. كسي رو در نظر داري؟

من: نه. ولي اگر بخوام پيدا مي شه. فعلا.

 

و خنده ام مي گيرد از اينكه اطرافيانم چقدر ساده اند!!!

راستي۱: زخم هاي پوستي كجا

           زخم هاي دوستي كجا

راستي ۲: اينها رو نوشتم فقط براي اينكه داشته باشمشان! همين.


اضافه شده:

این را سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸ می نویسم. روز مزخرفی بود٬ که یکجورهایی تبدیل شد به بهترین روز این روزها! حد اقلش این بود که یک سری سوء تفاهمات حل شدند٬ با همه ی اعصاب خوردی ها و غروری که کمی تا قسمتی اش شکسته شد. لا اقل حالا تکلیفمان روشن است. لا اقل با خودمان تکلیفمان روشن است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:18  توسط ubiquitous  | 

 

به تجربه ثابت شده كه پسر ها يك وقت ديگر هم به ياد دوست هاي دخترشان مي افتند:

وقتي كه مريض مي شوند و لوس بازي براي مامان جون و بابا ديگر جواب نمي دهد.

 

راستي: اين روزها خيلي خوشحالم. و در عين حال مسائلي هستند كه هي ضد حال بزنند.

راستي 2: سرم شلوغه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:34  توسط ubiquitous  | 

اين بار كه اَزَم بپرسي چرا دير به دير اَزَت خبر مي گيرم، مي دانم چه بگويم.
مي گويم: "چون من مثل تو زود به زود حَــ.شـــَ..ري نمي شم!!"
مي دانم كه بعد از اين حرفم خفه مي شوي تا مدتها!! ولي اگر نگويم خودم خفه مي شوم!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:15  توسط ubiquitous  | 

1.       5 شنبه و جمعه و كمي از شنبه را با يك دعواي نسبتا حسابي با رو اعصاب گذرونديم كه خب نهايتاً به نتيجه رسيد. قرار بود شنبه همديگه رو ببينيم كه نشد. البته منم خيلي خوشحالم كه نشد. مـ.يــ.نـــ.ا خواب ديده من و رو اعصاب عقد كرديم!! مي گه تو خواب همه مونده بودن كه شما دو تا چه جوري عقد كردين؟ چرا انقدر زود!! خوابش رو واسه رو اعصاب تعريف كردم، مي گم البته خواب زن چپه! مي گه: يعني تو منو عقد مي كني ديگه! تازه اين خواب كه چپ نمي شه، راست مي شه!! (خودم مي دونم عجب آدم بي شعوريه! شما ديگه يادآوري نكنيد!) خوابش رو واسه مامان تعريف كردم ، مي گه: غلط كرده (رو اعصاب رو مي گفت) بهش بگو اگر قراره از اين خوابا ببينه اصلا نخوابه (اين قسمتش رو با مــ.يـ.نـــ.ا بود)

2.       انقدر اين روزا كار ترجمه دارم كه حالم داره به هم مي خوره. ترجمه خوبه به شرطي كه يا بابتش پول بگيري، يا تفريحي باشه. يه قسمتي از ترجمه هام رو بابتش پول مي گيرم. ولي ترجمه هايي كه براي كلاس مي خوايم اجباريه. حوصله م نمي اد انجام بدم. تازه كار وقت گيريه. باعث مي شه خيلي از كار هاي ديگه م بمونه روي زمين.

3.       يه دو هفته اي هست كه مرفه بي درد شديم، با خانواده مي ريم پيك نيك! يكي دو هفته پيش رفتيم الموت. هفته ي پيش هم كه چهارشنبه تعطيل بود رفتيم طالقان. جاي خيلي قشنگيه. خوش گذشت خيلي زياد.

4.       امروز امتحان زبان شناسي داشتيم. ديشب داشتم اسناد ترجمه مي كردم، نرسيدم بخونم. البته دليل اصليش اين بود كه گشا.دي بر من فائق اومده بود. وگرنه كه مي رسيدم بخونم. And so كلاس را پيچاندم رفتم به دانلود تعدادي آهنگ پرداختم اوووف! اين 4shared بيچاره سرويس شد از دست من.

5.       كلي فيلم و كتاب نديده و نخونده دارم. يا وقت ندارم يا حوصله. دومي بيشتر ه البته. وقتايي كه درس نمي خونم دوست دارم علاف بچرخم. بعد چون زياد درس مي خونم ديگه وقتي واسه علافي نيست كه!

6.       عطر و مام و پنكيك و كرم ضد آفتاب اَم تموم شد. يهو همه ش باهم!! محض خالي نبودن عريضه سيم هندزفري م هم قطع شده كه همين يه ماهي ام كه وضع مالي م نسبتا خوب بود يه دفعه جيبم خالي شه.

7.       اگر كار جديد ترجمه نگيرم، كه احتمالا مي گيرم، سعي مي كنم اين داستاني كه ترجمه كردم رو ويرايش كنم و بذارم روی bedtime stories. بلاگ قبلی رو به خاطر یه سوتی مسخره حذف کردم! (سوتی م این بود که پسورد ای میلم رو دادم به حـ.ا.مــ.د که یه چیزی رو چک کنه. یادم نبود که میل های خصوصی هم توش دارم. فکر می کردم فقط کارهای ترجمه هست. البته می دونم که بقیه رو نخونده. ولی این یکی خیلی تابلو بود. امیدوارم که یه وقت اینجا رو پیدا نکنن!!!)

8.       چرا همه ي زندگي پسر ها تو سـ.كــ.ســ. خلاصه مي شه؟ بعد چرا شعورشون نمي رسه كه بين دوست و دوست دختر و زن آدم خيلي فرق هست؟

9.       اين فيلم "مسافران" خيليـــــــــــــــــــــي باحاله!!! "شمس العماره" هم ديشب خيلي سوژه بود. "دريا بيا بچه دار شيم! تو يه بله بگو!" خدايا!!! خيلي باحال بود.

10.   همه ي سايت هايي رو كه داستان گويا داشت فيل....تر كردن! چرا آخه؟ تو سايت ديباچه نمي شه داستان گويا دانلود كرد. متن همون داستان هست ها! ولي فايل صوتي ش فيل....تره. فيل...تر شكن ها هم فيل....ترن آخه!! از openculture هم نمي شه كتاب صوتي دانلود كرد. نياز شديدي به اين كتابها دارم، چون شبها قبل از خواب گوش مي دم. سايت باز(!) سراغ نداريد؟

11.   فعلا. تا بعـــد.

راستی: روز دختر بود امروز! روزم مبارک!!

به  این پست خانوم حوا حتما یه سری بزنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:17  توسط ubiquitous  | 

1.       خوب است. اين روزها تماس هايم بي پاسخ نمي ماند. هميشه آن طرف خط كسي هست كه بگويد "مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد."

2.       دانشگاه بد نيست. تا جايي كه بتونم حــ.ا.مــ.د و مــ.يـ.نــ.ا رو مي پيچونم و مي رم سايت، آهنگ و كتاب و اين چيز ها دانلود مي كنم.

3.       سايت دانشكده مون رو واسش يوزِر و پَس گذاشتن. ديگه جاهايي كه نياز به پسورد و اسم و اين حرفها داشته باشه مثل ايميل هام نمي رم. ولي سايت مركزي هنوز آزاده.

4.       استادامون خيلي بي سوادن. به جز 3 تاشون. كلا هم 5 تا استاد داريم. كلاسهاي شعر لذت بخش ترين كلاسهان.

5.       ترجمه متون اسلامي داريم. قرآن ترجمه مي كنيم تووووپ. البته خودمون كه ترجمه نمي كنيم. ترجمه ي ديگران رو نقد مي كنيم :دي

6.       امروز زبانشناسي داشتيم. از اون درس هاست كه اگر دوست نداشته باشي حالت سر كلاس به هم مي خوره. خوشبختانه من دوست دارم. ولي استادش بي سواده. تا ترم قبل زبان عمومي درس مي داده و استاد دان.ش.گاه آ.زاد هم هست. هيچي بارِش نيست. كلاسش هم از 1.30 تا 3 ظهر هست. (آيكون يه مشت آدم كه دارن خميازه مي كشن)

7.       ترجمه اسناد و مدارك داريم. مزخرفه. ترجمه پيشرفته داريم. مزخرفه. ترجمه نوار و فيلم داريم. مزخرفه. همش هم با يه استاد. كه اونم مزخرفه!!!

8.       هفته اي يه essay تحويل استاد مقاله نويسي مي ديم. با موضوع آزاد. آخر ترم هم بايد يه paper تحويلش بديم راجع به ترجمه يا زبانشناسي. من مي خوام راجع به divine source بنويسم. اين هفته هم راجع به تناسخ و زندگي هاي گذشته نوشتم اووووووووف! از آقاي محترمي هم كه به شدت كمكمان كرد همين جا كمال تشكر را داريم.

9.       واسه مقاله ي اين هفته يه موضوع خوب كه بشه راجع بهش مطلب موثق پيدا كرد پيشنهاد بدين پلييييز. قربونتون برم. اين رو هم بگم كه عاااشق اين استادمونم. هنوز تو كثافتكاري ها و بدجنسي هاي استادها وارد نشده. دوست داشتنيه. (توهين به استادهاي عزيز نكردم. ولي خودتون مي دونين كه يه عده چه جوري هستن. من منظورم همون يه عده ي معلوم الحال بود.)

10.   استاد درس عموميون (فكر كنم تاريخ اسلام باشه) از اون آخ... هاي حيز هست فجيــــــــع! از اينها كه نمره ي آخر ترمت نسبت مستقيم داره با عمق ل..ا..سي كه باهاش زدي!!! (يادم اومد الان. همون تاريخ اسلام بود)

11.   با رو اعصاب رفتيم دانشگاه خيلي خوش گذشت. يه تعداد بحث منطقي هم داريم كه قراره دفعه ي ديگه كه مي آد صحبت كنيم. حالا اين دفعه ي بعدش معلوم نيست كـِـي باشه!!)

12.   فعلا چيز ديگه اي يادم نمياد.

راستي: درس مي خونم زياااااد !!!! جوگير شدم.

راستي 2: احساس من نسبت به رابطه ي حــ.ا.مــ.د و مــ.يـ.نــ.ا رو هيچي بهتر از اون آيكون سبز ه تو ياهو نشون نمي ده!!! (اميدوار مي باشيم كه يك موقع احيانا اينجا رو نخونن!)

راستي 3: ويندوزم سرويس پك 3 هست. وقتي يه صفحه ي اينترنت رو سِيو مي كنم ديگه باز نمي شه. چرا؟؟ (آيكون يه آدم خنگ از زماني كه كامپيوتر ها ذغالي بودن)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:38  توسط ubiquitous  | 

اضافه شده: 

دلگیرم از این شهر سرد... این کوچه های بی عبور ..........

 

راستي: اينم عكس گيلگي همون ماهيم كه مرده بود :(

اينا مال قبلنه. مال پنج شنبه كه نوشته بودم.

۱. این روزا دانشگاه فقط کمی خوش می گذره. دلیلش هم وجود حـ.ا.مــ.د هست. وقتي هست احساس خود مزاحم بيني بهم دست مي ده!!

۲. سرم شلوغه. خیلی زیاد.

۳. دارم می رم رو اعصاب رو ببینم ولی اصلا دلم نمی خواد. وقتی یه مدت یه نفر رو نمی بینم دیگه ذوق ندارم وقتی می خوام ببینمش.

۴. به جوجو جونم هم سر بزنید. دوستِ جونم تنهاست و تازه وارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:26  توسط ubiquitous  | 

"دوست ها" و "دوستي ها" را بايد در فاصله ها شناخت.

"دوست هايت" را بايد وقتي بشناسي كه دور و برشان دليل زياد هست براي "فراموش كردن" تو.

"عمق دوستي ات" را شايد اختلاف دقايق مكالمه هاي تلفني ات تعيين كند؛ قبل و بعد از "دور شدن".

"صداقت" دوست ات وقتي مي گويد كسي جاي خالي ات را برايش پر نمي كند، شايد رابطه ي مستقيمي داشته باشد با تعداد اس ام اس هايش وقتي كه از تو "دور" است.

يادآوري خنده ي دوست ات به "از دل برود هر آنكه از ديده برفت"  مي تواند بهانه ي خوبي باشد براي اشك ريختن هاي گاه و بيگاه.

هميشه اين احتمال را در نظر بگير كه شايد دلتنگي "او" براي تو با فاصله اش از تو رابطه ي معكوس داشته باشد.

به اين هم فكر كن كه شايد آن كسي كه گفته "به قلب ما نزديكتر است، آنكه از چشم ما دور است" زيادي حالش خوش نبوده.

خلاصه اينكه، مي دانم دلش تنگ نمي شود. برایم مهم نیست.

 

راستي: پشت اين پنجره باران قشنگي بود گلم!

راستي 2: دانشگاه خوب است. اگر بگذارند، خيلي هم خوش مي گذرد.  
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:57  توسط ubiquitous  | 

"جوجو" خيلي لـِـهِ . اين حرفي بود كه امروز خودش گفت. "جوجو" خيلي ناراحته. "آ ر ش" اصلا دركش نمي كنه. هـِـي مي ره شمال و خوش مي گذرونه و اصلا يادش مي ره كه "جوجو" هست و هي نوكش رو مي سوزونه. "جوجو" دانشگاه قبول شد، ولي دانشگاهشون دوره. تازه اين ترم فقط 16 واحد بِهِش دادن. تازه شم سرِ كارش آقاي "الف" بهش كم حقوق مي ده.

حالا فكر نكنين اين دختره چقدر مرفه بي درده كه شمال رفتن دوست.پسرش چقدر براش مساله ي بزرگيه ها. نه خير اصلا هم اين جوري نيست. اتفاقا چون مرفه بي درد نيست اين قضيه بيشتر اذيتش مي كنه. آدم از دوستاش بيشتر توقع داره در مواقع سختي. ضمنا وقتي مي بينه يه دوستي با يه مسافرت ساده آدم رو فراموش مي كنه بيشتر عذاب مي كشه.

ولي.. "جوجو" جونم، غصه نخوريا! خيلي هم خوشحال باش. خيلي ها هستند كه آرزوي داشتن زندگي تو رو دارن. خدات رو شكر كن كه مامانت رو داري و مامانت تو رو داره. شما هر كسي رو نداشته باشين "همديگر" رو دارين. خوشحال باش از اينكه با مشكلاتي كه داري، مجبور نيستي تمام وقت توي خونه باشي و  مشكلاتت بيشتر جلوي روت رژه برن. خوشحال باش كه به اين "آ ر ش" تون وابسته نيستي. خوشحال باش كه سرِ كار مي ري. خوشحال باش كه دانشگاه قبول شدي، حتي اگر راهش دور باشه. مهم نيست كه حقوقت كمه، مهم اينه كه "مستقلي". مهم نيست كه مسير دانشگاهت دوره، مهم اينه كه روي اونايي كه فكر مي كردن نمي توني رو كم كردي. خوشحال باش از اينكه با اينهمه مشكلي كه داري، هنوز همون جوجوي پاك و معصومي هستي كه 10 سال پيش بودي. خوشحال باش كه خونه پُرِ آرزوهاي خلافِت سيگار كشيدنه و نه خيلي چيزهاي ديگه که خودت می دونی!!

 يادته؟ اولين باري كه همديگه رو ديديم 11 سالمون بود! با اون چتري هات كه من اونقدر از ديدنشون حرص مي خوردم و حصوديم مي شد. مي گفتم "كي با اين دختره ي تخس و وسواسي دوست مي شه؟" ولي بعد شدي تنها رفيقم!! شايد بخندي، حاضرم جونم رو واست بدم. تو رو مثل مامان و داداشم دوست دارم.

"جوجو" جونم، به جون خودم كلي دعا كردم كه تو حتما قبول شي. بعدش هم گفتم "همين نزديكيا! يـِـهو نره شهر.ستان هااا!" و بيشتر از همه ذوق كردم از اينكه قرار نيست از پيشم بري. تو بهترين دوستم بودي و هستي وخواهي بود. هميشه كلي از خودم عصباني مي شم كه چرا قـَـدرِت رو نمي دونستم.

قوررربونت برم. غصه نخوري هااااا. هر كي نباشه، يادت باشه كه من هستم.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:14  توسط ubiquitous  | 

من نمي دونم چرا اين سازمان محترم سنـ.جش يك سيلابـِـس مشخص براي رشته هاي يكسان تعيين نمي كنه!‌ از اون مهمتر اين دانشگاه قشنگ ماست كه ديگه شورش رو به معناي واقعي در آورده! Shit !!
ما 8 واحد "گفت و شنود" پاس مي كنيم، با interchange2  و passenger !! ترم بعدش ترجمه شفاهي داريم برايمان مناظره ي اوباما و مك كين مي گذارند كه گوش و ترجمه كنيم (حذف به قرينه رو حال كن فقط !) مهمترين و در عين حال ساده ترين امكاناتي كه بچه هاي زبان نياز دارن يك lab ِ مجهز به  هدفون و اين صحبتهاست. ما از ضبط يك كاسته استفاده مي كنيم در كلاسهايي كه دو طبقه پايينترشان بلدوزر كار مي كند!‌ (در اينجا خدا پدر مخترع شيشه دو جداره را بيامرزد) از اين نظر آخرش هم هيچي بهمان نمي رسد از اين درس!


ما 12 واحد "ريدينگ" پاس مي كنيم در 4 ترم. آخرش هم كتابهاي simplifed مي خوانيم و كلي هم ذوق مي كنيم كه مثلا "بلنديهاي بادگيرِ" خواهر "برونته" را خوانده ايم. "آنها" همين 12 واحد را در 3 ترم پاس مي كنند، آخر ترم 4 "طرف" كتاب "اما" يِ خواهر  " آستين" را مي خواند بدون يك كلمه اشكال. و به قول "دكتر يا.سر" انگليسي برايش حل مي شود.


ما 6 واحد "رايتينگ" مي گذرانيم، 4 واحد اولش كه توي 2 ترم ارائه مي شود ولي نهايتا فرق چنداني ندارند. 2 واحد بعدي را به حول قوه ي الهي قرار است اين ترم بگذرانيم تا ببينيم چه مي شود! دو ترم قبلي به اين نتيجه رسيديم كه دكتر "الف كوچك" استاد بيسيار بيسيار خوبي است و مفيد واقع شده برايمان. ولي شانس آورديم كه استادمان كَسِ ديگري نبود. "ديگران ِ هم رشته ي ما" به جاي آن 6 واحد، 4 واحد مي گذرانند. به جايش هم 6 واحد فرانسه دارند كه نوش جانشان باد.


ما يك استاد داريم (بهتر است بگويم يك فسيل! داريم) كه از آكـ.سفــ.ورد دكترا گرفته. به ما مي گويد معادل "دست علي به همرات"‌ (منظور حضرت علي است) مي شود “hands of Ali with you!” و در خارج هم كلي كاربرد دارد، كي مي گويد كه آنها از اين جمله استفاده نمي كنند؟ (راست مي گويد. من خودم ديدم كه وقتي داشت "كـُردانايز" َش را از آكـ.سفـ.ورد مي گرفت رئيس دانشگاه با همين جمله بدرقه اش كرد) ما با ايشان ترجمه مقدماتي پاس كرديم. هيچ فرقي هم با ترجمه ي متون ساده كه ترم بعد ارائه شد نداشت. تنها فرقش اين بود كه اولي دوشنبه صبح ها  بود، دومي دوشنبه ها بعد از ناهار (هر دو تاش را هم من چـُرت مي زدم!! )


ما مي رويم ترم 5! كلي خوشحاليم كه بر اساس سيلابـِـس اوليه 16 واحد تخصصي ارائه مي دهند اين ترم. كلي ذوق مي كنيم و نعره ها مي كشيم و جامه ها مي دريم. مي رويم براي انتخاب واحد، "دكتر يا.سر" رفته و استاد ندارند و يك دو واحدي پَر! يك درس ديگر  هم اشتباهي ارائه شده و ما (كل ورودي ما) پيش نياز نگذرانده است. جانشينش هم احتمالا درسي نخواهند گذاشت. ما مي مانيم و 12 واحد درس تخصصي. كه 6 تايش با يك استاد است. 4 تايش با يك استاد. دو واحدش هم كه استادش را نمي شناسيم.


شخصا مي روم از 8 واحد عمومي كه پاس نكرده ام اين برنامه را پر كنم. تربيت بدني كه اصلا حرفش را نزنيد. مي ماند 4 واحد معارف كه دو واحدش ارائه نشده و ما يك دو واحدي بر مي داريم. و تنظيم خانواده كه استادش يك خانومي است كه با چشم بند مي رود حمام مبادا به گناه بيافتد، هي هم با عذر خواهي درس توضيح مي دهد. خلاصه كه با كلي بدبختي 16 واحد مي گيريم (يكي از دو واحدي هاي بالا بعد از سه ماه درست شده)


مدير گروه نسبتا محترم ما يك استاد حيز (؟) مي فرستد سر كلاسمان براي كاربرد اصطلاحات. اين استاد محترم فيلم تعيين مي كنند براي اين درس (قبلا توضيح داده ام.) تمام فيلم ها هم كه كلي "بيــــب" دارند. ايشان مي آيند مي گويند: فيلم فلان؛ دقيقه ي فلان كه آقاهه و خانومه مي رن توي اتاق به هر حال از نظر اخلاقي مشكل داره،‌ شما كه خَب ديدين فيلم رو. كارشون كه تموم ميشه خانومه به آقاهه مي گه : this was a royal treatment (از فيلم american beauty بود اين تيكه. اگر جمله رو درست يادم باشه) البته اصطلاح قشنگي به كار مي بره. ولي چون مورد اخلاقي توي صحنه ش داره نمياد توي امتحان!!‌ ( هر كس قيافه ما رو تو اون لحظه بهتر تشريح كنه يه جايزه داره)


نكته ي مهم ديگر اينكه : همه ي استاد هاي خوب بيشتر از يك ترم در دانشگاه ما نمي مانند (اين احتمالا بر اساس قانون مورفي است.)
حالا كاري به يكسري ديگر از بقيه ي مشكلات نداريم هااا. اينها فقط كمي تا قسمتي اين روزها شده بود سوهان روحمان، گفتيم بنويسيم بلكه هم خلاص شديم! والله!


*دانشگاه ما را سال 1298 ساخته اند گويي. البته از اولش دانشگاه نبوده. ولي خب قبل از دانشگاه تهران ساخته شده خير سر امواتش! اوضاعمان خيلي قاراشميش است ها! از هر نظر.


پ.ن. : من تقريبا به همه سر مي زنم. ولي وقت كامنت گذاشتن ندارم. شرمنده اخلاقتون. بوس!!!


راستي! اين هم آن يكي وبلاگم. طفلك هنوز اسم ندارد! كسي پيشنهادي نداره؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:53  توسط ubiquitous  |